شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

56

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

سوى سرچشمه آن امواج دريا * رسيدند و نمودند خيمه برپا سحر چون چشم را از خواب نوشين * گشودندى به آيين نخستين جمل‌ها را به زير بار كردند * سوى منزل چو باد الغار كردند ز بعد هشت فرسخ سوى منزل * رسيدند آن خردمندان عادل بپرسيدم كه نام اين زمين چيست * بگفتندم كه اين قوللر جملى است سيه طومار را پيچيد چون شب * سحر انگشت زد بر چشم كوكب ز جا برخاستند آن موج مردم * چو دريا آمدند اندر تلاطم از آنجا زاد راه خويش بستند * به پشت زين و بر محمل نشستند به عزم ارلنگ نه فرسخى راه * بپيمودند آن مردان آگاه پس آنگه سوى آن منزل رسيدند * چو پروين دور هم خرگه تكيدند سحر از ارلنگ رفتند بيرون * چو سيل كوهساران روى هامون عنان تا چار فرسخ تافتندى * نشانِ منزل خود يافتندى به پروارى بپروردند تن را * برون كردند از گردن كفن را سحر پرواز تن داده نشستند * به پشت زين و از هامون گذشتند ز بعد فرسخ شش شد نمايان * رخ اوزملوكولى از بيابان در آن ده بارهاى خود گشودند * شبى در روى بستر سر نهادند جرس آمد به افغان در سحرگاه * چو مرغ صبح زد بانگ على اللَّه كه اى حجاج ، ره دشوار باشد * سياه و تنگ و ناهموار باشد بود اى مرد زِ پيش ره قراداغ * كه سنگش تيره باشد چون پَر زاغ نباشد وقت خفتن نى نشستن * ببايد از چنين جايى گذشتن دگر آن وحشيان كوه نوردان * به جرأت وحشى و در خلقت انسان كمر را همچو موران تنگ بستند * به عزم كُهْ ز جاى خويش جستند از آنجا رخت بر صحرا كشيدند * زمانى خويشتن را وا كشيدند